![]() |
![]() |
|
|
"دعای فریاد بی صدا"
پس صدای همه فریادهای مظلومانه را پاسخ بده صدای کسانی را که از اوج نا امیدی فریادت میزنند. چشمهایتان را ببندید و با ایمان کامل چنین بگویید: "اراده توست که چنین میشود و آنگاه که چنین گفتید معجزه میکند..."
و اما خدایا یاریم کن تا بتوانم به تو برسم!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:47 توسط سایلنس |
|
|
بگذار سپیده سر زند
" دکترعلی شریعتی "
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:47 توسط سایلنس |
|
|
دستانم کوتاه بود
به آسمان نمی رسید که بچیند ستاره ای به خدا گفتم که نردبانی برایم بیندازد تا بالا بروم! و او سختیها را فرستاد و سپس "صبر" را نردبانم کرد، و حالا احساس میکنم به آسمان نزدیکتر شده ام!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:15 توسط سایلنس |
|
|
خداجون خوبو بد تا اینجائه راهو اومدیم مارو به بزرگی خودت ببخش. خودت که میدونی سختیا یه کم حال مارو میگیره بعضی وقتا امونمون میبره.آخه ما آدما قدرت درک حکمت اتفاقاتی که واسمون میفته رو نداریم هر چندم که به صلاحمون باشه! اما شکرت واقعاً شکرت واسه خاطر همه چی چه خوب چه بد. نمیدونم شاید بعضیا فکر کنن خوشی زده زیر دلمو انگاری بی مشکله بی مشکلم که اینطوری حرف میزنم.اما آخه مگه آدم بی مشکلم وجود داره؟! به نظر من زندگی اگه بدون دغدغه وو سختی بود و خیلی راحت بود خیلی بی معنی میشد.اونوقت دیگه با چه انگیزه ای میشد زندگی کرد؟ کافیه همچین چیزی رو واسه چند دقیقه تجسم کنین که تو اوج بی مشکلی دارین زندگی میکنین....
حالا میخوام بگم وقتی از خدا یه چی میخوایم بعدش اما وو اگری نباید توش بیاریم. منظورم اینه که وقتی ازش یه چی خواستیم باید از ته دل بهش ایمان داشته باشیم باورش داشته باشیم که واقعاً درستش میکنه. نه اینکه به عنوان مثال بگیم: خدایا فلان قضیه رو درست کن بعدش تو دلمون بگیم:یعنی درست میشه؟!اگه نشه چی...... ازین طور حرفا... اگه ام اون چیزی رو که خواستیم درست نشد حتماً به صلاحمون بوده.و خدا از همه چی باخبره.پس باید بهش اعتماد کرد.چون هرچی پیش بیاد به صلاحمونه و بی حکمت نیست! امیدوارم روو حرفام خوب فکر کنین مخصوصاً اونایی که الان دارن این متنو میخونن و مشکلی یا خواسته ای دارن..... زندگی فقط به باور ما آدما بستگی داره!
هرچقدم شکر کنیم بازم کمه. خدایا شکرت واسه خاطر همه چی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:40 توسط سایلنس |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:12 توسط سایلنس |
|
|
"زیر گنبد کبود" زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: «تو دعای کوچک منی» بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سالهاست اسم بازی من و خدا "زندگیست" هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت مثل بازی بهار و درخت با خدا طرف شدن کار مشکلیست "زندگی بازی خدا و یک عروسک گِلیست"
"عرفان نظرآهاری" |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:39 توسط سایلنس |
|
|
خداوندا نمیدانم نمیدانم... در این دنیای وانفسا نمیدانم خداوندا و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است ولیکن من نمیدانم و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد گهی پشت و گهی پیشند بسی من خون دل دارم دلی بی آب و گل دارم نمی پرسم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:51 توسط سایلنس |
|
|
خدایا!
چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت.
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید. اما من آنرا نمی شنوم. مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم . مرا بیاموز پیوسته تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه پناهم به تو رو کنم ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:4 توسط سایلنس |
|
|
بزرگا !
مگر مي توان شيريني عشق تو را چشيد و از تو روي گردان شد ؟ مگر مي توان لذت همجواري با تو را درک کرد و ميل جاي ديگر داشت ؟ لطيفا ! آيا شود که من نيز دوست تو باشم و به عشق و محبت تو پاک گردم ؟ شود که شوق ديدارت بال پروازم را بگشايد و به خوب و بد راه دگر نينديشم ؟ جميلا ! توان روي تو ديدن و نعمتي ديگر خواستن ؟ توان رضايت تو را داشتن و چشم به ديگري دوختن ؟ اين تن را براي عبادتت ، لايق اين قلب را براي شيداييت ، عاشق اين چشم را براي ديدنت ، شايق و اين جان را به مقام قربت ؛ واصل گردان مي خواهم يک واصل باشم.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:41 توسط سایلنس |
|
|
هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح شماست!!! سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت.ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:44 توسط سایلنس |
|
|
الهی! اگر گوییم، ثنای تو گوییم، و اگر جوییم، رضای تو جوییم. الهی! گفتی کریمم، امید بدان تمام است؛ تا کرم تو در میان است، ناامیدی حرام است. الهی! تا از مهر تو اثر آمد، همه مهرها سر آمد. الهی! مکش این چراغ افروخته را، و مسوز این دل سوخته را. الهی! به حق آن که تو را هیچ حاجت نیست، رحمت کن بر آن که او را هیچ حجت نیست. الهی! تا مهر تو پیدا گشت همه ی مهرها جفا گشت، و تا برّ تو پیداگشت همه ی جفاها وفا گشت.
بر گذشته افسوس مخور، عمر غنیمت دان، تندرستی را شکرگزار. ظلم اگرچه بسیار شود به سر آید، ظالم اگر چه جبار است به سر در آید.
اندر دل من بدین عیانی که تویی وزدیده ی من بدین نهانی که تویی وصّاف، تو را وصف نداند کردن تو خود به صفات خود چنانی که تویی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:37 توسط سایلنس |
|
خاک خوشبختسالها پيش از اين زيريك سنگ گوشه اي از زمين من فقط يك كمي خاك بودم همين يك كمي خاك كه دعايش پر زدن آن سوي پرده آسمان بود آرزويش هميشه ديدن آخرين قله ي كهكشان بود خاك هر شب دعا كرد از ته دل خدا را صدا كرد يك شب آخر دعايش اثر كرد يك فرشته تمام زمين را خبركرد وخدا تكه اي خاك برداشت آسمان را در آن كاشت خاك را توي دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض داد خاك توي دست خدا نور شد پر گرفت از زمين دور شد راستي من همان خاك خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهي اوقات اين همه از خدا دور هستم؟!
"عرفان نظر آهاری" |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:46 توسط سایلنس |
|
|
داستـان مرد کوهنـورد و ایـمان به خـدا...! کوهنوردی می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:42 توسط سایلنس |
|
|
خدایا...
صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود ... تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم ... ای خدای بزرگ و مهربان ... نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را ... و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم ... می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست ... از این زمین پر هیاهو که درشب و روزش مردم روح و تن می سپارند ... خدایا دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم ... دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار ... و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار ... یا ارحم الراحمین... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:38 توسط سایلنس |
|
|
گفتم:خسته ام!
گفتی:هرگز از رحمت خدا ناامید نباشید. گفتم:کسی را ندارم! گفتی:از رگ گردن به تو نزدیکترم. گفتم:ولی انگار مرا فراموش کردی! گفتی:مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. گفتم:تا کی باید صبر کرد؟ گفتی:و تو چه می دانی شاید آن ساعت بسیار نزدیک باشد...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:6 توسط سایلنس |
|
|
چرا باید ناامید بود؟
وقتی خدا با اونهمه عظمتو بزرگی هست... چرا غمو غصه و ناراحتی؟ وقتی خدا با اون همه مهربونی هست... بیاین این بار غمو ناامیدی رو از دلامون بیرون کنیم جاشو بدیم به "خدا " و بذاریم تو دلمون بمونه واسه همیشه. اونوقت تو سخت ترین شرایطم مثه قبل فکر نمیکیم تنهاییم و امید جاشو به ناامیدی نمیده و ناراحتیو غم نمیتونه مارو از پا در بیاره. اون تنها کسیه که هیچوقت تنهامون نذاشته و نمیذاره و نمیخواد حتی یه لحظه ناراحتیمونو ببینه، هرچند که بعضیامون خیلی وقتا ازش دور میشیم و خیلیامون تا به سختی میرسیم ناشکری میکنیمو راحت کفر میگیم. ولی اون با وجود اینهمه خطا و گناه و با اینکه بنده هاش یادشون میره حتی یه بار،شکرشو به جا بیارن، بازم از صمیم قلب دوسشون داره! نگران سختیا نباشین،سختیا واسه صیقل روحمونه...! تا وقتی خدا هست ،نگران هیچی نباشین. خدایا شکرت برای همه چی..... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:7 توسط سایلنس |
|
|
پیامی از سوی خدا به بنده های دل شکسته.... می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم. دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است! اما من نمی خواهم تو همان باشی! تو باید در هر زمان بهترین باشی. نگران شکستن دلت نباش! می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند. و جنسش عوض نمی شود ... و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ... و تو مرا داری ...برای همیشه! چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ... چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ... چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام! درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم! دلم نمی خواهد غمت را ببینم ... می خواهم شاد باشی ... این را من می خواهم ... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا. من گفتم :(ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ... نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد. شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟ اما، نه من هم دل به دلت بیدارم! فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:42 توسط سایلنس |
|
|
سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس یا رب این دنیای پر احساس را جانی بده سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده در نگاه دوستان پر می شود منزل ز نور مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:12 توسط سایلنس |
|
|
خـلوت دل هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال با که گويم كه درين پرده چهها ميبينم اينجا،همان جاست.همان جا که بايد ميرسيديم. اينجا، هم نقطه ی آغاز مسير است، هم نقطه ی پايان مسير. اينجا، مکان خود را براي او خواستن است. مکان فرياد زدن به اوست. اينجا، محل تخليه بار و خالي شدن است. اينجا، مکان زندگي است. اينجاست، آنجايي که رسيدهايم. اينجا، خلوت اوست.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:4 توسط سایلنس |
|
|
"حــجـم سبـــــز" باید کتاب را بست. باید بلند شد. در امتداد وقت قدم زد. گل را نگاه کرد، ابهام را شنید. باید دوید تا ته بودن. باید به بوی خاک فنا رفت. باید به ملتقای درخت و خدا رسید....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:52 توسط سایلنس |
|
|
این روزا احساس میکنم امیدم به زندگی،به دنیا و آدماش،داره ته میکشه یعنی یه جورایی اصلاً به این دنیا و هر چی که توشه مخصوصاً به آدما و معرفتشون هیچ امیدی ندارم.ولی در عوض امیدم به خدا بیشتر و بیشتر میشه.ناراحتی تموم وجودمو گرفته اما این سختیو ناراحتی به خدا نزدیکترم میکنه و از این بابت خوشحالم چون مطمئن میشم که یکی هست که بیشتر از هر کسی دوسم داره واسه همین این سختیا برام پیش اومده که بیشتر از قبل برم سراغشو صداش کنم و باهاش حرف بزنم.شاید این روزا اونم مثه من خیلی تنهاست!خب اینطوری نه اون تنها می مونه نه من.وقتی که خیلی احساس تنهایی میکنم همینکه خدارو با تموم وجودم حس میکنم با خودم میگم با وجود اون،تنهایی معنا نداره،دیگه به بنده هاش نیازی ندارم...
دوستای عزیز؛اینارو گفتم که بدونین تو شرایط سخت تو اوج ناراحتی و تنهایی، همیشه یکی هست که هوامونو داره،پس نا امید نشین. اینو هم یادتون نره: خدارو هیچوقت رها نکنین،چون اون تنها کسیه که واقعاً شمارو همونجوری که هستین با تموم بدیهاتون قبول داره و هیچوقت تنهاتون نمیذاره حتی تو شرایط سخت!و در ازای اینهمه نعمتو لطف و مهربونی که بی دریغ در اختیارتون میذاره هیچی ازتون نمیخواد.... تنها کاری که واسه جبران اینهمه خوبی خدا میتونیم انجام بدیم،شکر کردنه.فکر نمیکنم چیز زیاد و غیرممکنی باشه!پس همین الان یه بار فقط یه بار بگین "خدایا شکرت" دوستای خوبم این روزا خدا خیلی تنها شده...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:18 توسط سایلنس |
|
|
" در جستجوی خدا " كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:23 توسط سایلنس |
|
|
خــــداوندا... ندای تو را می شنوم که مرا به سکوت درون می خواند! حضـــورت را حس می کنم و در میابم که در آنچه رخ میدهد،حکـــمت تو نهفته است. خدایا مرا خردی بخش که شکست را توقف نــدانم. دانشی بخش تا دریابم که راه موفقیت از میان شکست ها میــگذرد. خداوندا به امیــــــــد رحمـتــت....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:13 توسط سایلنس |
|
|
خود نگاه مي کنم تا ببينم که خطا کجاست! بعد از کمي تأمل و قدري سکــــــوت... پي مي برم آنجا که خــالي از خـــداست ، خطاست! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:4 توسط سایلنس |
|
|
بـــــه دنبـــــال خــــــــدا نگــــــرد!
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست! خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست. به دنبالش نگرد! خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست! خدا در قلبی است که برای تو می تپد! خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد. خدا آنجاست... در جمع عزیزترینهایت. خدا در دستی ست که به یاری می گیری. در قلبی است که شاد می کنی. در لبخندی است که به لب می نشانی. خـــــــدا در بتــــکده و مسـجـــد نیـسـت! گشتن، زمانت را هدر می دهد...! خدا در عطر خوش نان است. خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی. خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن. خـــــــدا آنــــجا نیــــست ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:24 توسط سایلنس |
|
|
خدایـــــــا..... میدونم معرفت ما آدما خیلی کمه چون فقط موقع ناراحتی و مشکلاتمون میایم سمتت. فقط وقتی به یه مشکل برمیخوریم یا از کسی ناراحتیم ،یادمون میفته خداییم هست.اینومیدونم که وقتی شادیم انگار نه انگار که خداییم وجود داره، خدایی که باعث همین شادی شده!اصلاً یادمون میره وقتی کارمونو راه انداختی حتی شکر کنیم حـــداقـــل واسه همینکه اینکارمونو درست کردی!حالا شکر نعمتات پیشکش..!واقعا صبرت زیاده. ما که بریدیم از این دنیا و آدماش، کارمونم سکوته مثه خودت ولی واقعاً به سکوت و صبر تو نمیرسه!بالاخره یه جایی کم میاریمو این سکوتو میشکنیمو آخرش.....! چه صبری داری تو ای خدا!واقعاً تحمل ما آدما واست سخت نیست؟؟؟!آخه این چه سؤالیه؛ خب معلومه که غیر قابل تحملیم!من که ممنون مهربونیات و خوبیاتم،ممنونم واسه همه ی نعمتای بی انتهات.اینهمه خوبی رو چه جوری جبران کنیم؟؟؟خب بهمون گفتی شکر کنید!اما مثه اینکه هیچکی نمیاد پیشتو ازت تشکر کنه یا تعداد اونایی که شکرتو به جا میارن خیلی کمه! ولی من که همیشه باهاتم چه تو غم، چه تو شادی، همیشه مدیون خوبیو مهربونیتم وشکرت میکنم واسه همه چی.... امیدوارم همه ی آدما حداقل روزی یه بارم که شده شکرتو بجا بیارن تا خوشحال شی و بدونی که همه ازت ممنونیم و همیــــــشه به یــــــادتیــم.... خدایـــــــــــــا شکــــــــــــــرت.... خیلی دوست دارم ای مهربونترین مهربونا....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:26 توسط سایلنس |
|
|
خــــداونـــــدا... مگر نه اینکه من نیز چون تو تنـــــــهایم پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان، دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:24 توسط سایلنس |
|
|
به هیچ وجه خدا را لمس نکردم ولی خدایی که قابل لمس باشد دیگر خدا نیست اگر هر دعایی را هم اجابت کند همین طور همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز در این نهفته است که پاسخی به آن داده نمیشود و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست این را هم دریافتم که آموختن دعا- آموختن سکوت است و عشق فقط از جایی شروع میشود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد عشق تمرین نیایش است و نیــــــایش ، تمرین سکــــــــــــوت... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:8 توسط سایلنس |
|
|
"خـــــداونـــــدا" اگــــــــر روزی بـــــشـــــــر گـــردی ز حـــــــال ما خبــــــر گـــردی پشیمــــــان می شوی از قصــــــــه ی خلقـــــت از این بـــــــودن از این بدعــــت
"خـــــداونـــــدا" نمی دانی که "انســـــــان"بــــــودن و مـــانــــدن در این دنیــــــــــــــــا چه دشـــــــــــوار است! چه زجـــــــــری می کشد آنکس که انســـــــان است و از احســــــاس سرشــــــار است! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:20 توسط سایلنس |
|
|
دلــــــــم گــرم است! چه زیبا خالقی دارم دلم گرم است میدانم که فردا باز خورشیدی، میان آسمان،چون نور می آید چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم اگر رخ بربتابانم دوباره،مینشیند بر سر راهم دلم را میرباید،با طنین گرم و زیبایش که در قاموس پاک کبریایی،قهر،نازیباست چه زیبا عاشقی را دوست میدارم دلم گرم است میدانم،که میداند بدون لطف او تنهای تنهایم اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی،اما دلم گرم است،میدانم، خدای من،خدایی خوب میداند دلم گرم خداوندی ست که با دستان من،گندم برای یاکریم خانه میریزد و با دستان مادر کاسه آبی برای قمری تشنه دلم گرم خداوند صبور و خالق صبری ست که شبها مینشیند در کنارم تا ببیند میرسد آن شب ،که گویم عاشقش هستم!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:24 توسط سایلنس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تو را ای عشق،من گفتم خدایی شو
پریدن تا خدا اندیشه ات باشد. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1391 شهریور 1391 اردیبهشت 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 شهریور 1390 تیر 1390 |
|
RSS
|